|
به من بگو نگو من نميگويم امانفهم من ميفهمم
|
اين پستم برخلاف تمام پستهام که يک ريتم خاصي داشت و پستها از نظر معنايي و حالت نوشتاري شبيه هم بودن ، ولي اين پست شايد با پست هاي قبلي ارتباط خاصي نداشته باشه ... برا همين اگه قرار بود دوباره بنويسم شايد اين پست فونتش کوچيک بشه و شايد هم حذف بشه ...
قبل از اينکه شروع کنم به نوشتن اين پست لازم مي دونم بگم .. از نوشتن خسته شدم نه اينکه دوست ندارم نويسم ، من عاشق نوشتن هستم ولي احساس مي کنم که نوشتههام از کيفيتش داره کم ميشه ... اگر شما به عنوان خواننده اين وبلاگ از نوشتههام راضي هستيد تو نظرتون بهم بگيد که ادامه بدم .. اگر هم نه بگيد که اين آخرين پستم باشه .....
تيکه اول لحاف :
پست دو سال قبل .....
دو سال قبل برا دوستي نوشتم که در شرايط سختي بود ... ولي از قرار معلوم اون پست رو نخونده بود و با من قهر بود ... حالا بعد از مدتي از من خواست که در اين پست بزارم ... منم که نه تو کارم نيست ....
بدان در بيکرانها ....
در اوج پستي ها ....
در هاي هاي گريههاي خندهدار....
در اوج فرياد تنهاييت ....
در عمق اتهامهايت ....
من تو را دوست دارم تنهاترين من ....
هر کجاي دنيا باشي خودم در کنارت خواهم ماند....
::: دوستدار تو مهدي :::
تيکه دوم لحاف :
به دعوت دوست عزيزم ساسا ( دستمال کاغذی ) ... بايد اعتراف کنم!!! .... عجب کار سختي .. ولي خوب اونايي که نبايد بخونن ، نمي خونن .
1) اولين اعترفم مي رسه به 12 سالگيم ، از اونجايي که من به مهندسي علاقه دارم و الکترونيک يه روز که کسي خونه نبود يه حالي به ضبط خونه دادم بعد افتاد گردن داداشم ... و من از اين اتهام مبرا شدم ...
2) اين اعتراف حدود 18 سالگي بود کلاس سوم دبيرستان .. بود که من بادکنک بدبو سر کلاس مي زدم حدود سه هفته پشت سر هم سر کلاس فيزيک اين کار رو کردم ... حدود 10 نفر به خاطر اين کار من کتک خوردن .... ولي خوشبختانه من کتک نخوردم....و به جز چندتا از بچه ها کسي نمي دونست کار من هست . :- )
3) اينم باز بر ميگرده به همون سال که امتحان ترم اول بود سئوالها تو مدرسه چاپ ميشد و من چون کليد اتاق تکثيرات رو داشتم به خاطر فعاليت کامپيوتري .. از فروش سئوالها پول خوبي به جيب زدم ...
( آمار نمرات رفته بود بالا (-: ).
4) اين در دوران پشت کنکور و گذراندن وقت بود و وقت خوبي براي عاشق شدن ... من و دوستم هر دو يک دختر رو مي خواستيم و من چون اون دختر رو زيادي دوست داشتم حسابي زيرآب دوستم رو زدم ( واقعا به خاطر اين کارم از خودم حالم بهم مي خوره ... البته الان نه اون دختر و نه اون دوست هيچ کدوم با من ارتباط ندارن ) ( در ضمن همين بلا همين دو ماه پيش سر خودم اومد ).
5) اينم توي دانشگاه بود که من حدود 9 واحد درسي دوستم رو در پايان ترم امتحان دادم.
تيکه سوم لحاف :
اما در سومين تيکه لحاف پستي رو که اين دفعه قصد داشتم بزارم ..
در برزخ بيحوصلگي
نگاهت شايد از دوردست مرا مينگرد.
احساس مي کنم زمان لمس طپش ثانيههاي حيات که بيشک به زودي به انتها خواهد رسيد ، متوقف خواهد شد.
چشمان منتظر من در انتظار نگاهت تا به کي خواهد ماند ؟ آيا در اين خاموشي صدا ، آن نگاه مرا فرياد خواهد زد ؟
من هميشه در وسعت دشت زندگيم ، در اوج بودن ، به مرگ زود هنگام خويش انديشيدهام.
هميشه فکر مي کنم بايد فرو ريخت ، بايد بر شکاف بيمحور خويش قالب گشت ، بايد به مرگ رضايت داد.
وقتي آخرين تکه اين شعر ، آخرين يادبود از روزهاي دل بستن به چشمان توست که اين گونه با دستهايت در مسير بادهاي خزان سوزانده ميشود ، خدايان خيالي ، بتهاي تهي از احساس و حتي روح تو نيز بر تو غضب خواهند کرد.
منتها تو را دريافتم و فکر ميکردم در معبر راه با تو به مقصد خواهم رسيد.
و اين شعر يا نه بهتره بگم متن پايان توهمي بود در گذر از خيابان ممتد نياز.
من هميشه برزخ بيحسي سکوت را حس کردهام.
اي حنجره بسته ، اي صداي من ، حقيقت عشق را ، اين ناباوري را با سکوت آميخته کن.
من صداقتم را ، انسانيتم را در محتواي نگاهي که مرا تا مرز پوسيدن رانده است ذره ذره کردهام.
و تيکه آخر :
منتظر نظر شما براي ادامه نوشتن يا خداحافظي هستم !!!!